سکوتوار می خندم لحظه ای به اسمان می نگرم و ... نموری اشک مژگانم را صیقل می دهد با وجودم فریادت می کنم چشمانم را می بندم و به تو فکر می کنم به سرزمینی که با هم ساختیم به ان رویای پاییزی بغض گلویم را به سختی می فشارم و به لحن کلامت می اندیشم به قاصدکی که هر صبح ... خاطرات شب های عشق را ببین ... یکی یکی بر روی کاغذ ارزوهایمان می افتند انعکاس تو را در اشک هایم سخن می گویم شب جدایی را دوباره ارزو می کنم که هنوز در کنارم بودی یلدای طاقت فرسای جدایی را زیبای خاکستری های قلبم باز گرد و این غمکده را نور وجود بیفشان که تا ابد به پنجره های مصنوعی ونگاه بر نمی گردانم تا روزی شاید روزی... تو را و فقط تو را در لابه لای انتظار هایم نظاره کنم